تبليغاتX
نشسته ام به راه تو
به عشق یک نگاه تو

 

اگه يه روز بفهمي که عاشق کسي بودي که معني عشق رو  نميدونه ،

اگه يه روز بفهمي که چشم به راه کسي بودي که حتي يه لحظه هم حاظر نيست منتظرت بمونه ،

 اگه يه روز بفهمي دلت واسه کسي تپيده که حتي يه ذره جا تو دلش واست نذاشته ،

همه اين ديوونه بازي ها... همه اون دوست داشتن ها... همه اون تپيدنها ...همه اون عشق بازي ها ...

همه اون منتظرموندن ها واسه کسي بوده که هيچ احساسي به تو نداشته...

اون وقت دنيا رو سرت خراب ميشه... زندگي برات مفهومي نداره....

تموم زندگيت ميشه به اجبار نفس کشيدن و ادا

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:44  توسط همسفران عشق  | 

در سکوتی دلگير مانده ام بين تو و خودم ...
فاصله ای به اندازه هزار سال نوری بين خودم و تو می بينم ...
تو گذشتی از من ! غافل از نگاهم و غافل از يادم ...
پشيمانم از گشودن دريچه ای به سوی تو !
نمی دانم !
به گمانم دريچه ی نگاهت را بايد بست ...
بست تا زندگی را خوب ديد و نوای باران را شنيد ...
کسی آن سوی سرزمين خواب من موسيقی باران را زمزمه می کند ...
و به گمانم هراس های عاشقی من نيز از همان روز شروع شد !
از همان خواب و همان باران ...
سرزمين خواب من آن سوی سرزمين واقعی و تنگ توست !
سرزمين تو فقط درد و اندوه است ...
سرزمينی دور از رويا ...
سرزمينی زرد و قرمز ...
اما سرزمين من آن سوی تو !
آن سوی دريچه های نگاه توست !
دريچه هايی که بسته ای حتی به روی خودت ...
کافی ست نگاهی کنی به ستاره ای که آن گوشه آسمان به تو چشمک می زند
و تو را مشتاق است ...
آن وقت تو می مانی و ستاره ...
تو می مانی و نوای باران ...
تو می مانی ... و شايد من ...
فقط کافی ست نگاهت را کمی سبز کنی ؛
آن وقت سرزمين بی رنگت ؛
رنگی می گيرد آن چنان خيال انگيز
که خيال های مرا هم غرق در خود می کند ...
اما حالا تا آن روز من مانده ام و
خيال های هراس انگيز دوری از تو ...
دوری از تو و نگاه مبهمت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:18  توسط همسفران عشق  | 


دلم تنگ شده است برای طنين صدای مهربانت
من دلم تنگ شده ، آری دلم اينقدر تنگ شده که
نمی توان از روزنه کوچکش به بيرون از دلم نگاه کنی ....
دلم برای چشمهای سياهت تنگ شده ....
شب ها زمزمه نکردنِ صدای قشنگت در گوشم عذابی سخت شده...
آری تحمل اين فاصله ديگر برايم از سخت هم مشکلتر شده ...
نازنينم ، قشنگم،دلم برای دوستت دارم هايت نيز تنگ شده ....
دلم اينقدر تنگ و کوچک شده که آن را از پشت دريچه قلبم قفل زدم
و کليدش را به سوی تو، ای آشنای قلبم فرستادم
تا بيايی و با زمزمه ايی از صدای دلنشينت در گوشم قفل دلم را باز کنی
در عشقت دنيا را رنگين تر از هميشه به تصوير خواهم کشيد!
وعهد خواهم بست که تا هميشه منتظر آن قلب مهربانت بمانم ..

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 20:15  توسط همسفران عشق  | 

 

من پشيمان نيستم
ازمن اي محبوب من با يک من ديگر
که تو او را در خيابان هاي سرد
شب
با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت
گفتگو کن
و به ياد آور مرا در بوسه
ی اندوهگین او
بر خطوط مهربان زير چشمانت

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:53  توسط همسفران عشق  | 

یا رب مرا یاری بده تا سخت آزارش کنم
زجرش دهم،هجرش دهم، خوارش کنم،زارش کنم
در بوسه های آتشین وزصداهای دلنشین
صد شعله در جانش زنم،صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دیگری
وزرشک آزارش دهم ،وزغصه بیمارش کنم
گوید میفزا قهر خود،گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا،گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای،چابکتر از پروانه ای
رقصم بر دیوانه ای، وزخویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
در کوی او منزل کنم،باشد که بیدارش کنم
چشمان به خون گریان کنم،گیسوی خود افشان کنم
با گونه گون سوگندها،باردگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر،کوشم به آزاردگر
تا این دل دیوانه را راضی زآزارش کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:51  توسط همسفران عشق  | 

 

یه عالم غصه یادم میاره داغ پشت دستم

که چطور برای تو غرور چشمامو شکستم

یه عالم قول دروغی توی این داغ عجیبه

قولایی که از تو با من یادگاری غریبه

گفته بودی واسه چشمام از همه دنیا بریدی

تو می گفتی عاشقونه منو به دنیا نمیدی

اما رو چشمای خیسم داغ تنهایی نشوندی

زدی آتیش به غرورم منو از ریشه سوزوندی

داغ تلخ روی این دست قصه هاش یکی دوتا نیست

کاری که تو کردی با من حتی گفتنش روا نیست

تو قسم خوردی به اشکام که منم تموم دنیات

اما زود دست تو رو شد که دروغ بود همه حرفات

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:48  توسط همسفران عشق  | 

 

 

توی قلبم غیر عشقت هر چی عشقه دیگه مرده

دست بی رحم زمونه نفس عشقو شمرده

منو از تو تو رو از من به چه آسونی جدا کرد

دست سردش دست ما رو توی کوچه ها رها کرد

توی کوچه مثل بارون سر رو شیشه ها میذارم

چاره ای به جز تحمل غیر دلتنگی ندارم

دیدن تو مثل رویا رفتنت مثل یه کابوس

کاش می شد پیشم بمونی کاش می شد بمونی افسوس

کاش می شد بمونی افسوس

دست سرنوشته که بمونم یا نمونم

دیگه از عشق و محبت تا همیشه گریزونم

خواب چشماتو ندیدن واسه من کابوس مرگه

قصه نبودن تو شعر تلخ باد و برگه

 

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:46  توسط همسفران عشق  | 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و
غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...
تنها مانده ام ...
تنها با خاطراتی کهنه و
قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...
قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :
غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!
نمی دانم !
تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و
با هر نفسی که بی تو می کشم !
مگر بی تو هم می شود نفس کشید !
این ها نفس نیست ، قفس است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 16:28  توسط همسفران عشق  | 



 

من ، تو ، شوق رسيدن!
مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!
و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 18:42  توسط همسفران عشق  | 

زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش وسوزنده هنوز
يادگاري است زعشق سوزان
كه بود گرم وفروزنده هنوز

 

 

 

عشقي آن گونه كه بنيان مرا
سوخت تاريشه وخاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز

 

 

 

گاه گاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
آنكه جانم را سوخت
يادي آرد از اين بنده هنوز

 

 

 

سخت جاني را ببين
كه نمردم ازهجر
مرگ صد
باربه از
بي تو بودن باشد

 


گفتم از عشق تو من
خواهم مرد
چون نمردم/هستم
پيش چشما ن تو شرمنده هنوز

 

 

 

گرچه از فرط غرور
اشكم از ديده نريخت
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز

 

 

 

گفته بودند كه از دل برود يار
چو از ديده برفت
سالهاست كه از ديده من رفتي
ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز

 

 

 

دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي
آن قامت بالنده هنوز

 

 

 

در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز

 

 

 

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند
عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتشي سركش و سوزنده هنوز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:10  توسط همسفران عشق  |